وانیا جونیوانیا جونی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره

با شکوه ترین هدیه ی خدا

زمینی شدن فرشته کوچولو

1393/4/7 19:58
نویسنده : مامانی
310 بازدید
اشتراک گذاری

عشق شیرینم ، خدا جون شما رو 15 دی ماه 1392 به ما هدیه کرد .

خدای مهربون با زمینی کردن شما نعمتش رو بر ما تموم کرد.

فرشته کوچولوی ما

نازنین من ؛ از اونجایی که شما عجله داشتی زودتر بیای پیش ما و واسه اومدن به زمین عجله کردی و همینم باعث شد 38 روز پر از دلهره ، اضطراب ، رنج ، دلشوره ، اشک ، دعا رو بگذرونیم تا از اون بیمارستان بیای بیرون ...

مامانی توی این روزها من روز به روز لاغر تر شدم و دیگه نمیتونستم هیچی بخورم یه بغض روی سینه م سنگینی میکرد که فقط توی خلوتم میتونستم بشکنمش ...

وقتی می اومدم خونه زار زار گریه میکردم و آرووم آرووم توی خیالم باهات حرف میزدم ازت میخواستم مقاومت کنی ازت میخواستم قوی باشی ...

یادم نمیره تا وقتی خوابم ببره فقط زمزمه میکردم دخترم قوی باش به خاطر مامانی قوی باش به خاطر بابایی قوی باش ...

روزها با دیدن همه زندگیم ، همه عمرم توی اون انکوباتور روی اون تخت قلبم هزار تیکه می شد .

چه قدر دردناک بود دیدنت

مامانی هر روز کنار این تخت می ایستاد و با قلبی شکسته به چهره معصومت خیره می شد و نفس هاش به شماره می افتاد با دیدن نفس زدنهات.

اینجا مامانی برای اولین بار اجازه پیدا کرد بهت شیر بده

مامانی فدای اون دست و پاهات که اون شب بعد از دیدن این صحنه ساعتها توی خلوت اشک ریختم تا بابایی منو نبینه و بیشتر از این غصه نخوره 

 

بالاخره کابوس اون روزها 23 بهمن ماه تموم شد و ساعت 13:45 دقیقه محبوبم رو سفت توی بغلم چسبوندم و رفتیم خونه بابا جون که منتظرمون بودن .

ما 35 روز مزاحم بابا جون و مامان جون عزیزم بودیم و کلی به ما لطف کردن و زحمت کشیدن قربونشون برم.

 (اولین عکس عمر مامان و بابا خونه ی  بابا جون )

از دلشوره ها و استرس هام توی این روزا چیزی نمیگم کافیه خودت یه روزی از مامان جون ، خاله جون یا زن دایی جونا بپرسی

تا عطسه می زدی یا سرفه میکردی من تا مرز سکته می رفتم میگفتم وای  نکنه باز دخترم مریض بشه ؟ نکنه باز عزیزکم بستری بشه ؟

مامانی باز هم از نگرانی چیزی نمی خورد 8 کیلو وزنش کم شد دیگه به مرز محو شدن رسیده بودم.

خونه  بابا جونو مث کوره آدم پزی کرده بودم طفلی خاله جون و دایی جونا و اینا آب پز میشدن وقتی می اومدن اونجا

دور و برت رو شبیه دیوار چین با بالشت و ... می پوشوندم تا یه نسیم هم بهت نخوره 

همه فکر میکردن عقل از سرم پریده زبان

اما خب کم کم سعی کردم به خدا توکل کنم و بسپرمت به همونی که تو رو بهم هدیه داد.

و بالاخره 27 اسفند ماه 1392 اومدیم خونه خودمون

و تو اومدی به خونه ای که فقط تو رو کم داشت

اومدی تا با صدای تپش های قلبت با گرمای نفسهات زندگی دوباره بهمون بدی.

گل همیشه بهارم به خونه خودت خوش اومدی...

 

 

پسندها (2)

نظرات (0)