مامان که میشی...
مادر که میشوی،توی دلت پر می کشند شاپرکهای احساس..
مادر که میشوی،در قاب چشمانت تصویر می کشی از عشق
مادر که میشوی،لحظه لحظه ی روزگارت،رنگ و بوی مادرانه میگیرد و در هیاهوی ثانیه هایت ،دلشوره ایشیرین،مهمان دلت میشود...
از مادرانه هایم بگویم فرزندم..باورت نمیشود..
نفسهایم را با یاد بودنت میکشم،خوابهایم را هر سپیده دم،با صدای نازنینت می شکنم،صدایی که زندگی را دوباره یادم می آورند،عشق را یادم می دهند..دستانم عطر بودنت را میگیرد،تا به خودم می آیم..روی زبانم،وردی مادرانه جاری میشود..
باورت نمیشود دخترکم..جای خالی تمام نداشته هایم را پرکرده ای،سطرهای غزل تنهایی ام را با جادوی شاعرانه ات،جلا داده ای..
خلاصه بگویم فرزندم،مادر که میشوی..
.......ثانیه هایت رنگین کمان احساس میشود.......
اما گاهی میشکنی از دلشوره...
پروایی از عشق ندارم و نه هراسی از عاشقی..عاشق که بشوی همیشه نگرانی..
من برای بودنت، عاشقی را دوباره معنا میکنم و بارها و بارها میشکنم از دلشوره..
همیشه با من بمان فرشته ی خدایی ام....


مامان که میشی... 

